تبليغاتX
خاطرات یک عدد پرنسس!

همه چی آرومه!

امروز دیدمش...یکی از بهترین معلمام یکی از بهترین دوستام...یکی از بهترین آدمای روی این زمین...یه کسی که با دیدنش فقط به دوس داشتنش فک میکنم...یکی با دیدنش اشکایی که داشتن میریختن خشک شدن...امروز فهمیدم...دوس داشتن ینی همین...دوس داشتن حتما جنس مخالف نمیخواد...دوس داشتن اصن جنس نمیخواد...دوس داشتن فقط یه چیزی می خواد یا یه کسی و میخواد که با نگاه کردن بهش فقط و فقط دوس داشتن و ببینی...فقط و فقط بتونی 1 دقیقه به این فک کنی که تو اونو داری...به اینکه فک کنی اون هس واسه اینکه من دوسش دارم...دوس داشتن و اشتبا گرفتیم...دوس داشتن و به گند کشیدیم...دوس داشتن یعنی حسه من...حسه من به یه آدم بی نهایت مهربون...شاید اینجا لازم باشه بچه گونه حرف بزنم...دوس داشتن یعنی اینکه من یه فرشته ی مهربون دارم...

هنوزم با فکرت نفس می کشم...!




+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 23:43 نويسنده one girl |
خدايا دلم گرفته.ميشه اجازه بدي بارون بياد؟
+ تاريخ سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 15:50 نويسنده one girl |
سلووووووووووم

یک عدد دختر امتحان نهایی بده میباشیم...یک عدد دختر دلشکسته هم می باشیم...یک عدد دختر خسته هم می باشیم...یک عدد دختر سرخوشم میباشیم...یک عدد دختر امیدوار و یک عدد دختر ناامید هم باشیم...کلا یک عدد دختر می باشیم با همه ی اینا!

چند عدد امتحان نهایی دادیم...

اوه اوه پشت صحنه هاش زیاده...  

از همه بیشتر زمین پشت صحنه داشت!آقا من تا صبح بیدار بودم شخصا یه فصل و صبحه امتحان خوندم بعدشم میدونستم بدونه دوره هیچی یادم نیس...چرت و پرتم زیاد شنیدم من تو کل سال زمینو خوندم ولی این مدلی نیس اصن هیچ ربطی نداره...بعد نرسیدم بعضی فصلا رو دوره کنم صبحم این خانومه اومده بود یه فرم داده بود گیر داده بود الان باید پرش کنی!حالا همینجوری داشت توضی میداد بعد میگه آدرس ۵ خونه ی قبلی!من:من آدرس همین خونمونم بلد نیسم بابا ولم کن..بعد امتحان می نویسم.خانم:نههههههه الان!من:تو دلم:تو رووووووووووحت...) بیرون دلم:بده من! حالا یه چیزای چرتی نوشتم تو فرمه!بماند این قضیه!

بعد قبل از امتحان تو سالن بودیم میخواستن برگه ها رو پخش کنن! بعد من داشتم فکر می کردم به فصل ۹ که دوره نکرده بودم!من:بادکند؟!چی میشد؟(یادم نیومد).خب بادساب؟یاردانگ؟تلماسه؟تو صفه ی آخر دوتا چیز بود اه اصن اسمشم یادم نیس!(فک کن تو اون موقعیت مثل اینایی که هیچ کاری نمیتونن بکنن سرمو گذاشتم رو میز همینجوری اشکام میریخت!)خیلی وحشتناک بود تاحالا اینجوری نرفته بودم سر امتحان آخه من نمیفهمم با کدوم عقلشون واسه زمینه به این عظمت ۱ روز وقت گذاشتن؟!اه...تو روحشووووون.خانمه اومد بالا سرم گفت هنوز که سوالا رو ندیدی!

ایشاالله از ۱۷ کمتر نشم! 

زبان آخ آخ اینقد اینا جاخالین...یعنی یه چیزی میگم بشونا...تو یکی از سوالا این بود که مثلا یه عده دانش آموز و معلم میشینن بحث می کنن اما خب به جواب درست نمیرسن...بعد سوال درست غلطی داده بودن نوشته بود که دانش آموزان و معلمان برای رسیدن به جواب درست بحث می کردن...خب این میشه درست دیگه!بچه یه سالم میفهمه...بعد تو پاسخنامه زدن اشتباه!من نمیفهمم مگه مثلا خنگن که واسه جواب غلط بحث کنن؟!یا شایدم حالت طبیعی نداشتن...خب باید مثلا تو پرانتز مینوشتن که اینا حالت طبیعی نداشتن بنده خداها...!هی میام چیزی نگما...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب از امتحانا بیایم بیرون...

نمردیم و فهمدیدم معنی بودن و معنی دوست داشتنو معنی... بابا خفه!با خودم بودما! اعصاب که نداریم!

خستم یه جورایی از خودم از بعضی کارایی که بقیه میکنن و من مجبورم به روم نیارم...از بعضی چیزایی که نمیتونم بگم فقط میتونم تو تنهاییم بهشون فکر کنم و گریه کنم...خیلی جالبه که تا میان تو فکرم اشکام میریزه...میگن این حالت فقط در یه صورت رخ میده اونم این که آدم دلش شکسته باشه!یعنی دله من شکسته آیا؟!آخییییییییییی فداش بشم من...چرا شکستی عشقم؟یه دنیا هم دلم گرفته! پرنسسا لوسن!مامانم میگه:حساس شدی!ولی من حساس نیسم من خستم!فقط خسته...درست میشه میدونم..یه روز خوب میاد این و میدونم! 

بعضی موقعا که با دوستام میحرفم تهش مثلا اگه از ناراحتی گفته باشم بازم میخندم!بعدش میبینم اونا اینجوری نیگا میکنن:بعد که بهشون میگم چیه؟!میگن خوش بحالت که میتونی اینجوری باشی میتونی غصه داشته باشی ولی بخندی!فک نکنم دوروبریات از ناراحتیه تو هیچ وقت ناراحت بشن! اونوقت من اینجوری نیگاشون میکنم:با یه بغضه گنده تو گلومممم...که فقط تو خلوت خودم میشکنمش!به جز اون روز که داداشم یه چیزی گفت و همینجوری که تو صورتش نیگا میکردم دوباره زدم زیر گریه...مامانم که نیگا نمیکرد داداشم گفت ببخشید من همینجوری داشتم نیگاش میکردم مامانم گفت خب یه چیزی بگو بهش دیگه...منم هیچی نمیگفتم...یهو مامانم برگشت نیگام کنه...من و که اونجوری دید:.

نمیدونم دوستم میگه عجیب بودی عجیب تر شدی...

باشد که این اندوه و دلتنگی آدممان کند.

باشد که بمانیم و بخندیم و بخندانیم و باشد که رستگار شویم... 

آخخخخخخخخخخ وبلاگم عاشقتم! 

میدونی چقد عذابه...؟! 

ارادتمند و اینا... 

+ تاريخ جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 20:49 نويسنده one girl |
داشتم تو لپ تاب دنبال یه چیزی میگشتم یهو یه فیلمی رو دیدم که خیلی دوسش داشتم.یه سریال کره ای اسمش روزگار شاهزادس.

یه خاطراتی زنده شد!

من این حسا رو دوس دارم!

حس زنده شدن خاطرات!

حتی اگه خاطره از یه فیلم باشه!

 

+ تاريخ شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 20:23 نويسنده one girl
یادمه حرف تهه دنیا رو اینجا زده بودم! من قبلانا فک کرده بودم بهش به اینکه کجا تهه دنیای منه! به اینکه اصن باید چه جوری باشه؟! باید یه جایی باشه یه نفره؟! نمیدونم کلا به همه چیزش!

ولی ایندفه دیگه پیداش کردممممم.یه تهه دنیای دوس داشتنییییییییییییییییی! 

+ تاريخ جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 23:25 نويسنده one girl